|
مریم فیروزدر سن ٩3 سالگی در روز چهارشنبه 22 اسفند ماه در تهران درگذشت و امروز در بهشت زهرا در نزدیکی آرامگاه شوهر دومش نورالدین کیانوری دبیر کل پیشین حزب توده به خاک سپرده شد. مریم فیروز دومین دختر عبدالحسین میرزا فرمانفرما ، از رجال برجسته اواخر دورۀ قاجار بود . او در نخستین دورۀ فعالیت حزب توده در دورۀ رضاه شاه ، به عضویت آن درآمد - دکتر مصدق دائی او بود و ارتباط او با مصدق و حمایت حزب توده به همت او شاید زمینه های فرار اول شاه را فراهم کرده بود . در پی غیرقانونی اعلام شدن آن در سال ١٣٣٢ به همراه شوهر دومش نورالدین کیانوری به شوروی گریخت و تا وقوع انقلاب اسلامی در آلمان شرقی سابق سکونت کرد و بلافاصله پس از بهمن 57 به ایران آمد . سپس مريم فیروز به همراه دیگر رهبران حزب توده در بهمن ماه ١٣٦١ دستگیر و چهار سال روانه ی زندان شد .
من مريم فيروز را پس از مطالعه کتاب ارزشمند " این سه زن " از استاد گرانقدر جناب مسعود بهنود شناختم . بسیاری و من نیز اعتقاد دارم مريم فيروز اساساٌ در ابتداء هيچ شناختی ازحزب و توده و کمونيست و مانند آن نداشت و تمام هدفش در مخالفت با خاندان پهلوی و بازگرداندن قدرت و عظمت پدر و دفاع از برادر و خانواده ی خود بود . مخالفت احساسی مطلق او با خاندان پهلوی از آنجا ناشی ميشد که رضا شاه قسمت زیادی از املاکشان را به نحوهای مختلف تصاحب کرده و همواره موجبات تحقیر خانواده ی بزرگ فرمانفرما را فراهم میکرد . البته بعدها شاید کله زنی او با اشرف پهلوی و محمد رضا نیز در ادامه ی مبارزه اش نقش بیشتری داشت . هر چند مبارزات او و سختی هائی که در طول این مسیر کشید حتما نشانی از بزرگی و آزاده گی او داشت و لقب شاهزاده ی سرخ برازنده ی او بود حتما .
در این کتاب سر نوشت سه زن ( مريم فيروز - ايران تيمورتاش - اشرف پهلوی ) که هر کدام به دنبال دفاع از حقوق پدران خويشند به هم گره زده شده است . سه زن که هر کدام قوی تر از برادران خودند و به واقع فرزندان اصلی و امینان پدران خویشند . بعد از مرگ مريم فیروز ، از آن سه زن ، فقط اشرف پهلوی مانده است و گویا اشرف فقط ميخواهد به طولانی کردن عمر برتری خویش را ثابت کند . خواندن این کتاب ارزشمند را به همه ی شما گرامیان توصیه میکنم و فارغ از همه ی عقاید مخالفم با حزب توده و اساسا مبحث کمونیسم، به این زن بزرگ ادای احترام کرده و برای شادی روحش دعا ميکنم. در ادامه این مطلب مقاله ی "مسعود بهنود" با عنوان "مریم فیروز، نه آنچنان که دیگران "که در روزنامه محترم کارگزاران منتشر شده است را بخوانید. .
برخی آدم ها به فرصتی که می سازند و یا روزگار در اختیارشان می گذارد، تاریخ را دگرگون می کنند، و اکثریتی هم کاری به تاریخ ندارند و حتی آن را نمی خوانند. برخی با کشمکشی که در درون دارند از خود می پرسند زندگی چیست و همین سئوال آن ها را به عرصه های نو می اندازد. بیشتری هرگز نپرسیده این سئوال، فرصتشان تمام می شود. به سفره نینداخته، حرف نگفته، شمع نیفروخته می مانند. و هستند کسانی که برای دیگرگونه زیستن، برای بیرون زدن از عادات و تن ندادن به قیدها تلاش می کنند و اگر روزگار فرصتی بدهد یا ندهد، کار خود کرده اند. در آخرین هفته سال زنی در تهران چشم فروبست که از این دسته اخیر بود اگر تاریخ را نساخت، تردید نمی توان کرد که در تاریخ زیست مریم فیروز.
عبدالحسین میرزا بی شک جذاب ترین و پرگفتگوترین شخصیت ایل قاجار در قرن بیستم است. قرنی که سه تن از این ايل پادشاه ایران بودند، و صدها نفرشان وزیران و حکمرانان و سفیرانان کشور. فرمانفرما از میان تمام ایل و تبار به جدش عباس میرزا نایب السطنه می نازید و می کوشید تا به زعم خود کاری نکند که آبروی او را به هدر دهد. فرمانفرما به همین خصوصیت وقتی هم در دوران آزادی و نبود استبداد، به ریاست دولت رسید، که سال ها بود انتظارش را می کشید، چندان که دید موقعیت چنان است که چاره ای جز پذیرش خواست های بريتانیا نیست، به تدبیری که خود به کار برد دولتش سقوط کرد. بلد بود با تاریخ چه کند. بلد بود که گرفتار روز و امروز نشود. عبدالحسین میرزا فرمانفرما که پیرانه سر دید که یکی از برکشیدگانش - رضا خان میرپنجه - به ریاست وزیران و سلطنت رسید، از اسناد مرتبش چنین پیداست که پسر ارشد خود نصرت الدوله را و دخترش مریم را و خواهرزاده اش محمد مصدق را به گونه ای دیگر می خواست و می پسندید.
و تحمل این هر سه بر پهلوی سخت شد. رضاشاه، نصرت الدوله را کشت چرا که به قول تقی زاده حتم داشت با بودن او - و تیمورتاش و داور - ولیعهد ضعیفش سلطنتی به راحتی نخواهد داشت. مصدق فقط به تدبیر از دست جلادان رضاشاهی در امان ماند، مریم هم از روزی که خبر مرگ برادر را شنید و دید که پدر پیر مقتدرش زار می زد که "سگ سیاه انگلیسیا پسرم را کشت، پسر پنجاه ساله ام را"، کینه ای به دل گرفت که همه عمر در او ماند.
مریم فیروز را آشنائی با روشنفکران و برگزیدگان شهر، کوتاه مدتی بعد از سقوط رضاشاه و مرگ پدر، به جناح چپ متمایل کرد که در آن روزگار ضد درباری ترین جناح و در عین حال پیشرو ترین بود. پس وقتی که به خدمت پرولتاریا در آمد، از همه امکاناتی که به همه فرزندان متنعم فرمانفرما رسیده بود گذشت، خواهران و برادرانش در پست ها و موقعیت های معتبر ایران و جهان بودند، مریم که روزگاری لوموند به او شاهزاده سرخ لقب داده بود، نرمی و راحت زندگی خانواده را بر خود حرام کرد، رفت تا جائی که این افتخار را نصیب خود کرد که اولین زنی بود که به خاطر فعالیت سیاسی از نظام پادشاهی حکم اعدام گرفت.
خانه مجلل شخصی خود را با هزاران جلد کتاب - که دو سه سالی همچون سالون های ادبی مشهور پاریس مجمع روشنفکران و ادیبان، شاعران و هنرمندان بود - رها کرد، چادر نماز بر سر، رفت تا به وظیفه ای عمل کند که خود خواسته بود و زندگی تازه ای که خود انتخاب کرده بود.
نامه ای دارم از صادق هدایت که به خواهر نوشته - ظاهرا وقتی زیر فشار مادر و خانواده بوده که در چهل سالگی همسری اختیار کند - که می نویسد "... هر گاه زنی به شخصیت مریم و زیبائی هما [...] یافتید خبرم کنید ..." گفتنی است به روایت ابراهیم گلستان که حتما موثق است هزینه چاپ کتاب حاجی آقای هدایت که به زحمتی ناشری حاضر به چاپش بود، توسط نورالدین کیانوری پرداخت شد، و این زمانی بود که کیا و مریم خانم ازدواج کرده بودند. آن ها که شنیده اند می دانند نیما درباره مریم چه گفت.
حزب منحله شده بود اما مریم خانم به ارتباطاتی که با همه دولتمردان داشت راه می گشود و این راهگشائی را جز برای همان آرمانی نمی خواست که بدان سر سپرده بود. تا نهضت ملی رسید. او و شوهرش از هواداران نهضت بودند و اکثریت رهبران حزب توده نبودند و راهی خلاف جهت دولت مصدق می رفتند و بر اساس روایتی کج از آرمانشان، علیه مصدق فراوان می نوشتند و همصدا با دریاریان وی را "لنگر سرمایه داری" می خواندند. اما بعد از سی تیر آن اکثریت هم پذیرفتند و اصلاح کردند گرچه دیر شده بود، گرچه دکتر مصدق راه به آنان نمی داد که مبادا انگلیسی ها با همین حربه آمریکا را بترسانند - که همین هم شد - اما مریم خانم که به اندرون خانه پسر عمه خود راه داشت. همین ارتباط آن قدر کار کرد که شاخه ای از حزب توده بتواند به استناد آن خطاهای خود را بپوشاند و ادعای آن کند که همواره یاور و یار نهضت ملی بوده اند. اما از همین ارتباط کودتای 25 مرداد کشف شد.
آن چه مریم را به خانه دکتر مصدق راه می داد و از چشم جاسوسان پنهان می داشت علاوه بر آن که دختر دائی محترم دکتر مصدق بود، رابطه نزدیک دوستانه ای بود که مادرش با همسر دکتر مصدق داشت. پیوندی که تا همیشه ماند. نقل شده که سال ها بعد وقتی دکتر مصدق زندانی احمد آباد بود و مریم هم آواره در غربت سرد مسکو، بتول خانم پیامی رسانده بود از دخترش که احوالپرسی کرده از آقای دکتر و جواب شنیده بود بله ایشان هم مرتب حال دختر دائی شان را می پرسند، مگر نگفته اند دیوانه چون دیوانه ببیند خوشش آید.
مریم فیروز فرمانفرمائیان، زندگی چنان کرد که می خواست، در پوست و پیله ای که روزگار برایش ساخت نگنجید. و این نگنجیدن مقارن بود با سختی ها و غربت کشیدن ها، و زندان ها. آن را پذیرفت و تا آخر هم از اين کشمکشی که با روزگار داشت نارضایتی ابراز نکرد. هیچ نگفت که دختر فرمانفرما چطور رختخواب نرم و خانه گرم و راحت را وانهاد و چرا کاری را کرد که گمان داشت این جنگ و چالش را پدر در ذات او گذاشته .
او سرانجام در نود و سه سالگی هفته گذشته در تهران درگذشت. در حالی که چند سالی بود که شوهرش نورالدین کیانوری رفته بود.
|