|

او يك شاعر به تمام معني بود، شعر عشق و زندگي و خدمت به ديگران ترجيعبند زندگيش شده بود. همه اهل لاهيجان او را ميشناختند، چراكه او نيز در پي شناسايي همگان بود تا دست در دست آنها بگذارد و هدفهاي نيكوكارانه خود را به اجرا درآورد. از نخستين گامهاي او براي ايجاد پايگاههاي نيكوكارانه، شناسايي افراد صاحبنظر، خيرخواه ونيكوكاربود. اوبه سراغ ميخفروش محله، نجار، بنا و سرمايهگذار رفت و براي نخستين بار و براي آغاز در پاسخ به دغدغه نيكوكارياش، نخستين مدرسه را درغريبآباد لاهيجان، كه زادگاهش است، با همت مردم بنا نهاد.پس از آن دكتر حكيمزاده مشعلدار راه نيكي و نيكوكاري شد و چه مردمي بود كه به او پيوستند واز جمله همسر فداكار و خيرانديش او كه سالهاي سال نه تنها نظارهگر، بلكه يار وياور حركتهاي نيكوكارانه اوبود و نيز از تلاش بيوقفه او درهراس براي سلامتياش كه دست آخر كار دستش داد . تا شاید حق خویش ادا کرده باشم www.kahrizak.com در ادامه اين مطلب زيبا را بخوانيد از سايت
اين رسم نيكوي بزرگداشت بزرگان و چهرههاي ماندگار عجب رسم خوبي است و چه باحال وهواي ماايرانيان ميسازد كه هميشه سعي داريم حقشناس باشيم.
به دعوت دوست وبچه محله ديرينم علي هاشمي و براي شركت در همايش بزرگداشت استادحسين محجوبي نقاش معاصر و همشهري و بچه محل شادروان دكتر حكيمزاده، همراه استاداني در زمينة نقاشي، موسيقي و خلاصه ادب وهنر به لاهيجان رفتيم كه هميشه سرسبز و دلپذير و فرهنگ پرور است.
همشهريها واعضاي خانواده استاد سنگ تمام گذاشته بودند و پوستر زيباي همايش بزرگداشت را كه فرزندان هنرمند او وهنرمندان شهرستان طراحي كرده بودند بر پيشاني تالار اجتماعات كه سرشار از دانشجويان، اهالي لاهيجان، استادان و مهمانان بود نصب كرده بودند ونيز كوچك و بزرگ آن در سراسر شهر از بالا تا پايين؛ حتي كوچه پسكوچههاي لاهيجان و اين خود همايش انساني و پر محبت ايراني بود كه در جاي جاي لاهيجان به چشم ميخورد.
در دعوتنامه زيبا و جالب اين بزرگداشت آمده بود كه :
... دعوت ميشود تا در مراسم تجليل از استادحسين محجوبي فرزند فرزانه سرزمين انديشه و هنر (شهر تاريخي لاهيجان) كه در تاريخ 26 بهمن 1385 برگزار ميشود ...
يكي از نقاشيهاي زيباي استاد كه تصويري از روستايي در لاهيجان است اين دعوتنامه را صميميتر كرده بود.
دكتر حكيمزاده كي بود؟
در يك صبحگاه مهآلود زمستاني پاي صحبت صميمانه، اما غمآلود، استاد محجوبي نشستم و گوش فرا دادم. او گفت و من يادداشت كردم. در چهره و چشمانش نوعي غرور از يادآوري ويژگيهاي دكتر حكيمزاده را ميخواندم و نوعي غم از نبود آن بزرگوار كه به گفته استاد يك انسان به تمام معني بود.
• آقا او يك شاعر به تمام معني بود، شعر عشق و زندگي و خدمت به ديگران ترجيعبند زندگيش شده بود. همه اهل لاهيجان او را ميشناختند، چراكه او نيز در پي شناسايي همگان بود تا دست در دست آنها بگذارد و هدفهاي نيكوكارانه خود را به اجرا درآورد. از نخستين گامهاي او براي ايجاد پايگاههاي نيكوكارانه، شناسايي افراد صاحبنظر، خيرخواه ونيكوكاربود. اوبه سراغ ميخفروش محله، نجار، بنا و سرمايهگذار رفت و براي نخستين بار و براي آغاز در پاسخ به دغدغه نيكوكارياش، نخستين مدرسه را درغريبآباد لاهيجان، كه زادگاهش است، با همت مردم بنا نهاد.
همسر همراه
• پس از آن دكتر حكيمزاده مشعلدار راه نيكي و نيكوكاري شد و چه مردمي بود كه به او پيوستند واز جمله همسر فداكار و خيرانديش او كه سالهاي سال نه تنها نظارهگر، بلكه يار وياور حركتهاي نيكوكارانه اوبود و نيز از تلاش بيوقفه او درهراس براي سلامتياش كه دست آخر كار دستش داد.
تلاش بيوقفه
• پس از ساخت و بهرهبرداري از مدرسه غريبآباد كه به نام خود او نامگذاري شده است، باز با همان شيوه مردمي وانساني و با كمك مردم به ساخت يك يتيم خانه پرداخت كه در 60 سال پيش نه تنها در لاهيجان بلكه در تمامي شهرهاي دور ونزديك نيز معرفي شد ومورد تحسين قرارگرفت.
• آوازه خدمتگزاري و محبت باطني دكترحكيمزاده به مردم، موجب شد تا اورا به رشت بخوانند تا در گستره وسيعتري به خدمات انساني خود بپردازد، او عاشق بود و خستگيناپذير؛ شب و روز، جا ومكان، خورد وخوراك برايش در برابر خدمت به مردم اهميتي نداشت.
او نيكوكاري جاري بود
• دكترحكيمزاده در رشت هم با همان حال وهواي خود به تلاش پيوستهاش ادامه داد و با كمك آرسن ميناسيان يك نيكوكار مسيحي و با همان شيوه همراهي گرفتن از مردم سازمان خيريهاي را بنانهاد و آسايشگاه سالمندان رشت را درست كرد. او به راستي عاشق بود و شاعر؛ عاشق مردم و سراينده شعر معرفت و انسانيت.
شاهد از غيب رسيد
• هنگامي كه در مهمانسراي محل اقامتمان بااستاد به اين گفتوگو ادامه ميداديم، كارمند مهمانسرا كه برايمان چايي آورده بود وسط حرفمان پريد و بيواهمه شروع به تأييد حرفهاي استادمحجوبي كرد و خود خاطراتي ديگر به اين گفتهها افزود. اورا كه نگاه كردم در چشمانش اشك ديدم و درچهرهاش نوعي برافروختگي پر غرور. تظاهر كه نميكرد هيچ، از ته دل تعريف و تمجيد دكترحكيمزاده را ميكرد كه مرگ او آتش به جانش زده بود:
- آقا او يك انسان استثنايي بود، چيز غريبي بود. بچههاي ديروز وامروز لاهيجان هم اورا ميشناسند ودوست دارند. او مرد بزرگي بود، ما لاهيجانيها به او افتخار ميكنيم؛ افتخار.
توخود حديث مفصل بخوان ...
استاد ادامه داد: «او به ما وديگران اين درس راداد كه با كمك مردم ميشود چه كارهاي بزرگ و سودمندي كرد. او حركت همياري مردم را به صورت يك الگو درآورد. پدرمن هم عاشق وهمكار او بود و به ماكه 10 خواهروبرادر بوديم از اثر وجودي دكترحكيمزاده پندها وپيامها داد».
يك اصل
در زندگي دكترحكيمزاده يك اصل مطرح بود: بامردم بودن وبراي مردم بودن. چون مردمي بود و ازميان مردم غريبآباد لاهيجان برخاسته بود وحرفهايي ميزد وكارهايي ميكرد كه منطق داشت، اصول داشت ودرست بود، همه حرفش را ميخواندند و به كمكش ميشنافتند. از اينكه بگويم خود بادست وتوانش به ياري كارگر وبنا میرفت واهمهاي ندارم كه افتخار ميكنم.
او سمبل يك آدم خدمتگزار بيمنت بود كه عشق به نيكوكاري دردانهدانه سلولهاي بدنش موج ميزد.
يا علي گفت و ...
آن قدر واله وشيداي كار وخدمت بود كه به خودش و خانوادهاش نميرسيد. خودش دست و آستين بالا ميكرد و بيواهمه و خجالت گِل لگد ميكرد و آجر بالا ميانداخت و چه كيفي ميكرد؛ بي ... تظاهر و بيمنت. از هر جهت الگو بود، چه عملي چه گفتاري. به عالم هستي عشق داشت و اين ريشه در باور او به عظمت و بزرگي خداوند بود كه خالق زيباييهاي هستي و حركت عظيم مهرورزي است. دكتر معنوي بود، نه مادي؛ با حركات و خدماتش، جسم وروح را شفا ميداد. او موجودي بود كه در ضمير ناخودآگاهش عشق بزرگ به آن نيت، اورا به خالق هستي نزديك كرده بود و سرگشته و واله دست به هركاري براي رفاه انسان ها ميزد.
وبالاخره
... راه او به تهران كشيده شد ودامنه فعاليتش گسترش يافت. مدير بيمارستان نجات شد. درآنجا هم دست روي دست نگذاشت و با همان شوق وشور الهي با دكتر حسين دواچي به كاراساسي آمارگيري و نشانهگذاري بيماريهاي مسري پرداخت؛ كاري عظيم با بازدهي سلامت آفريني براي قشر وسيعي از مردم كه در ندانمكاري و ناآگاهي رنج ميكشيدند. دكتر بار غم و ناملامتي را از روي دوش بسياري از اين جماعت برداشت.
خيران تهران وقتي آوازه عشق به خدمت دكتر را ديدند گِردش حلقه زدند، به يارياش آمدند و عاقبت آن شد كه ميبينيد: آسايشگاه خيريه كهريزك كه نشاني از رادمرديها وتوانمنديهاي يك مردعاشق انسانيت به نام دكترحكيمزاده دارد كه:
جان بر سر اين نقد نهاد و برفت
روانش شاد كه بزرگمردي بود
• ميتوانيد تصور كنيد كه در آن لحظهها، استاد ومن چه حالي داشتيم؟
ابوالفتح قهرماني |