ارتباط با من پيوندها بايگاني صفحه اصلي

حالا داکوتا چشم دارد و ما؟
 
 

 مسعود بهنود: داکوتا کلارک دخترک عروسکی دو ساله ،مثل همه ی همسن و سال های خود پاک و صورتی، روز سه شنبه همین هفته سرش را بلند کرد، مادر و پدرش او را با هزار چشم می پائیدند تا دخترک انگشت اشاره اش را به سمت پنجره گرفت و گفت شانه ... و شانه ای که بر موهایش کشیده بودند آن جا بود. پدرش برگشت رو به دیوار تا کس نبیند که بر او چه می گذرد و مادرش به زانو افتاد. معجزه رخ داده بود. داکوتا کور مادرزاد حالا می دید.

خانواده کلارک اهل بلفاست هستند. دو هفته پیش به دنبال نامه نگاری هائی رهسپار چین شدند. اعتماد کردند به پزشکان چینی که گفته اند با تزریق یک سلول بنیادی از عقب جمجمه او می توانند داکوتا را بینا کنند، از هر جا که بود پول تهیه کردند و نیمی از آن را قرض گرفتند و رفتند به چین. سی هزار پاوند خرجشان شده است. ولی عروسک حالا دیگر چشم دارد. موهای طلائی پشت سرش را زده اند.

دکتر بریت خونسرد ظاهر شده بود در تلویزیون و توضیح می داد که دو شب سلولی را که از بند ناف داکوتا گرفته اند در فواصل از محل رویش موها به سرش تزریق شده تا برود و سلول معوجی را که باعث نابیائی مادرزادی وی شده ترمیم کند. چنان خونسردست پزشک موقع گفتن این خبر که انگار نه حادثه ای به این اهمیت در حضور ما، در برابر چشمان منکر ما شکل گرفت. به دنیای که دارفور دارد، غزه دارد، بن لادن دارد، حسن البشیر دارد، موگابه دارد، و هنوز شهرهائی هست عادی ترین صدا در صدای گلوله است و عادی ترین صحنه افتادن جنازه در پیاده رو که گاهی چند روزی می ماند. شهرهائی در آمریکای لاتین و آفریقا.

لبخندی که بر لب های عروسک نشسته، لبخند زندگی انگار کم مان بود که خبری هم درست در همین روز از تورنتو رسید. خبر این است که سه ردیف سالن کنسرتی را دارند به صندلی هائی مجهز می کنند که دانشمندان دانشگاه ریرسون ساخته اند. بزودی روی این صندلی ها ناشنواها خواهند نشست و خواهند شنید که ارکستر چه می زند.

در گذشته تنها راهی که به افراد ناشنوا توانایی شنیدن صداهای اندکی می داد عبور امواج صوتی و حس این امواج بود اما صندلی های اموتی با شکستن فرکانسهای صوت امکان حس انواع نواختهای سازهای مختلف را از میان بلندگوهای مختلف به فرد خواهد داد. همچنین این صندلی ها می توانند فرکانسهای بالای صدا را به امواجی که توسط گوش ناشنوایان قابل ردیابی است، تبدیل کنند.

حالا دیگر می توان مرغ خیال را پرواز داد و تجسم کرد که هومر یا رودکی یا حتی همین بوچلی با صدای شیرینش مثل داکوتا چشم دیدن گرفته اند. یا تجسم کرد بتهوون را که در آن سالن تورنتو در صف اول نشسته و دارد سمفونی ناتمام را گوش می دهد و می شنودش. و آن فاجعه ای که رخ داد در آخرین کنسرتش، دیگر رخ نمی دهد.

خبر اول از همه، آدمی را به یاد و فکر بتهوون می اندازد. آن نابغه همه دوران که یکی از هشت نابغه همه تاریخ بشری اش خوانده اند. در آن فهرست که هیچ نامی از قدرتخواهان و به قدرت رسیدگان نیست. اما چرا مرا به یاد مدرسه روشندلان تهران انداخت. همان جائی که آخرین روزهای بهار سال 1384 آتش گرفت، ساختمان مخروبه و رها شده و کلاس های متروک بجه های روشندل به کنار، استادیو صدا و آرشیو بی نظیر که نام دکتر خزائلی بر آن بود سوخت و از میان رفت. و این آرشیو امید چند نسل بچه های روشندل تهران بود.در آن روزها هم مانند امروز همه درگیر انتخابات ریاست جمهوری بودیم. اما مادر حسن در وبلاگش [مادر سپید] نوشت خدایا اگر حسن در مدرسه بود چه می شد. یعنی این سرنوشت همیشه و همواره ما.

در همان حال که دیگران دارند سلول بینادی از بندناف می گیرند تا داکوتاها بی چشم نمانند، ما در این اندیشه که اگر بدتر می شد چه می شد. و چنین است که همواره بدتر می شود. و دریغ از پارسال.


:: "March 15, 2009" :: نظر (0)