|
کامیار برایم کامنت ميگذارد و در باب دیرنویسیم متلک میگوید که آیا هنوز در غم مصیبت گدالی ام و من برایش شعرِ دستهای مشیری را با عنوان " آنچه آتش به دلم می زند اينک ، هردم ، سرنوشت بشر است " میگذارم که بخواند و بخوانیم و بخوانیم :
دستهامان نرسيده ست به هم ...
از دل و ديده ، گرامی تر هم آيا هست ؟
- دست ، آری ، ز دل و ديده گرامی تر : دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل كنی از دنيا ، دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ، دست دارد همه را زير نگين !
سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟! شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .
در فروبسته ترين دشواری ، در گرانبارترين نوميدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم : - هيچت ار نيست مخور خون جگر ، دست كه هست !
بيستون را ياد آر ، دست هايت را بسپار به كار ، كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروی شگفت انگيزي است ، دست هايی كه به هم پيوسته است !
به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي دست هايش بسته است !
دست در دست كسی ، يعنی : پيوند دو جان !
دست در دست كسی يعنی : پيمان دو عشق !
دست در دست كسی داری اگر ، دانی ، دست ،
چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛
لحظه ای چند كه از دست طبيب ، گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ، پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است : خواه بر پرده ساز ، خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ، خواه بر دنده چرخ ، خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينايی ، خواه در ساختن فردايی !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم سرنوشت بشرست ، داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است كه ما تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی دست هامان ، نرسيده است به هم
|